خاطرات پارلا
-
تاریخ: 1396/3/14 ساعت: 0:57
بازدید : 24 مرتبه ساعت 12 شب بعد از اومدن از مهمونی خاله حدیقه رفتیم خونه زن دایی مهناز تا معاینه کنه و ببینه خانومی کی تشریف میاره اخه ماما یک هفته قبل معاینه کرده و گفته بود هنوز وقت هست زندایی با تعجب گفت:درد داری؟گفتم نه گفت عجیبه اخه رحمت خیلی باز شده و بعدش گفت امروز فردا دردت میگیره هروقت درد
کم مونده تا امتحانا
-
تاریخ: 1395/12/12 ساعت: 19:52
تاريخ : دوشنبه 22 آذر 1395 | نویسنده : پارلابازدید : 3 مرتبهگلکم امروز رفتی با مامان جون و بابایی تبریزگردی.منم تو خونم و به درسام نگاه میکردم.اخه کم مونده تا امتحانا و مامانی اصلا دلش نمیخواد نتیجه بدی بگیره.خیلی دلم تنگ شده براتمیبوسمت عزیز دلم.موضوع : Let's block ads! (Why?)
پست اول
-
تاریخ: 1395/9/13 ساعت: 19:39
بازدید : 4 مرتبه ساعت 12 شب بعد از اومدن از مهمونی خاله حدیقه رفتیم خونه زن دایی مهناز تا معاینه کنه و ببینه خانومی کی تشریف میاره اخه ماما یک هفته قبل معاینه کرده و گفته بود هنوز وقت هست زندایی با تعجب گفت:درد داری؟گفتم نه گفت عجیبه اخه رحمت خیلی باز شده و بعدش گفت امروز فردا دردت میگیره هروقت دردت...